به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، پزشکی همیشه برای ما به عنوان یک شغل نان و آب دار شناخته میشود؛ شغلی شریف که گره از کار خلق باز میکند و در عین حال، آینده فرد را تضمین.
این تصویری است که در ذهن اغلب ما درباره پزشکی نقش بسته است. با این حال، کمتر کسی از ما میداند که برای هر فرد اتمام تحصیل در این رشته و پا گذاشتن به میدان طبابت، چقدر تمام میشود و چه رنجهایی را باید متحمل شد. عموماً نمیدانیم که این شغل پر زرق و برق، چه چالشهایی دارد.
کتاب «مورتالیته و جیغ سیاه» از معدود آثاری است که تلاش دارد برخی از جنبههای این شغل شریف را به مخاطب معرفی کند. زویا طاوسیان در این اثر از تجربیات خود در دورهای گفته که به عنوان رزیدنت زنان در یکی از بیمارستانهای شهرستانها مشغول به کار میشود.

نویسنده از همان روایتهای نخست، تصویر ذهنی ما را مخدوش و با واقعیتی تکاندهنده مواجه میکند؛ واقعیتی که در آن رزیدنتها، به ویژه آنها که سال پایینی محسوب میشوند، حتی فرصتی برای خوردن غذا و یا اندکی استراحت ندارند.
طاوسیان در روایتهای خود به جنبههای مختلف از زندگی یک رزیدنت را در بیمارستان، در مواجهه با همکاران، کادر درمان و بیماران میپردازد. او از «دورهای سنگین و پرتنش» میگوید که در آن حتی شنیدن خبر بارداری همکارش، نه یک خبر خوش که دستاویزی برای چالش و تنشی جدید در بیمارستان میشود.
خواندن این کتاب و تجربیات طاوسیان اگرچه برای مخاطب عام میتواند جذاب باشد، اما به نظر میرسد برای مسئولین و جامعه پزشکی کاربردیتر خواهد بود. شنیدن حرفهای رزیدنتهایی که تمام تلاش خود را برای انجام امور به کار میگیرند اما گوش شنوایی برای رنجها و دغدغههای خود ندارند، از آنجا ضرورت مییابد که در سالهای گذشته برخی از رزیدنتها به دلیل مواجهه ناگهانی با چنین چالشهایی یا قید ادامه تحصیل را زدهاند و یا قید زندگی را.
در بخشهایی از این کتاب میخوانیم:
توی اتاق زایمان یا همان لیبر بیمارستان، اولین بچه توی دستم سرید و گریه کرد. من هم گریه کردم. باور نداشتم که بچه را تنهایی گرفتهام و بند نافش را بریدهام. زیبا و بیگناه بود. اول سرش آمد. بینی و دهانش را تمیز کردم. بقیه تنش هنوز توی بدن مادر بود. پلک زد و گریه کرد. اول ضعیف بعد کرکننده. دستهایم دور گردن نازکش حلقه شد، یک فشار ملایم به پایین. شانه جلویی آزاد شد. بعد یک فشار به بالا و شانه عقبی هم آزاد شد. یک دفعه تنه کوچک و پاهایش مثل یک ماهی شیطان سر خورد به طرفم.
میان فریادهای مادر و سال بالایی عزیز، به زحمت کنترلش کردم تا نیفتد. مادر و نوزاد و من گریه میکردیم و آن سال بالایی محترم هنوز محترمانه داد میزد که من باید بهتر بچه را کنترل کنم. ذوق تولد دخترک کوچولو را داشتم. وقتی گرمش میکردم، از او پرسیدم: «دوست داری وقتی بزرگ شدی مثل من رزیدنت زنان بشی؟» چشمهای سیاهش را جوری گرد کرد و جیغ کشید که فهمیدم میگوید: «مگر دیوانهام؟!»
انتشارات سوره مهر کتاب حاضر را در دسترس علاقهمندان قرار داده است.
انتهای پیام/

























































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































