مردی که با تلفن حرف می زد و لبخند می زد، شاید چند دقیقه قبل از خانه ای بیرون آمده بود که در آن کسی دیگر با او حرف نمی زد. زنی که دست کودکش را گرفته بود، شاید تمام روز را تلاش کرده بود وانمود کند خسته نیست.
پسر جوانی که هدفون گذاشته بود و بی تفاوت راه می رفت، شاید شب قبل تا صبح با فکرهای خودش جنگیده بود. آدم ها بیشتر از آنچه نشان می دهند، حمل می کنند.
صدای در، نگاه دکتر را از پنجره جدا کرد.
منشی سرش را داخل آورد.
مشکلش چیست؟
گفت مشکلی ندارد.
افراد آرام زیادی دیده بود، اما آرامش بعضی ها طبیعی نیست؛ شبیه دیواری است که خیلی محکم ساخته شده تا چیزی پشت آن دیده نشود.
سارا زنی حدود چهل ساله بود. لباسی ساده اما بسیار مرتب پوشیده بود. موهایش دقیق جمع شده بود و چهره اش نشان می داد برای ظاهرش اهمیت زیادی قائل است. نه از آن جهت که بخواهد جلب توجه کند. بیشتر شبیه کسی که نمی خواهد هیچ نشانه ای از آشفتگی در او پیدا شود. نشست. صاف. دست هایش را روی کیفش گذاشت.
دکتر گفت:
درباره چه چیزی؟
درباره اینکه فکر می کند من مشکل دارم.
مطمئنم.
یعنی چه؟
یعنی می گوید هیچ چیزی روی من اثر نمی گذارد.
شما موافق نیستید؟
بعد گفت:
چون می دانست گاهی بعضی ها پاسخ سوال را نمی دهند؛ یک تعریف از خودشان ارائه می کنند.
چه اتفاقی افتاد؟
انتظار داشت من بیشتر ناراحت شوم.
نشدید؟
ناراحت شدم.
اما گریه نکردید؟
چرا؟
پرسید:
از چه کسی؟
من نگفتم بیمار هستید.
اما معمولاً افراد وقتی به روانشناس می روند…
دکتر ادامه نداد. او می دانست بعضی جمله ها وقتی نیمه کاره می مانند، چیزهای بیشتری می گویند.
چند دقیقه درباره زندگی روزمره اش صحبت کردند. سارا مدیر یک مجموعه کوچک بود. برنامه زندگی اش دقیق بود. صبح ها زود بیدار می شد، کارهایش را طبق فهرست انجام می داد و از بی نظمی متنفر بود.
گفت:
همیشه؟
بله.
حتی وقتی خسته اید؟
پس وقتی خسته می شوید چه کار می کنید؟
ادامه می دهم.
وقتی ناراحت می شوید؟
ادامه می دهم.
وقتی می ترسید؟
بعد گفت:
نزدیک پایان جلسه، دکتر گفت:
فقط می خواهم یک سوال از شما بپرسم.
بفرمایید.
اگر فردی را ببینید که هیچوقت گریه نمی کند، فکر می کنید چه حسی درباره او دارید؟
و اگر بفهمید او از کودکی یاد گرفته گریه نکند؟
جلسه درمان گاهی با یک جواب جلو نمی رود؛ با یک سوال شروع می شود.
سارا هنگام رفتن گفت:
بله؟
دکتر دستمال را برداشت و برای اولین بار فکر کرد شاید این زن برای ثابت کردن اینکه مشکلی ندارد، نیامده بود. شاید آمده بود بفهمد چرا سال هاست حتی اجازه نداده کسی بفهمد چه دردی دارد.
ادامه دارد …




















































































































































































































































































































































































































































































